یک شب تلخ(یکسال و دوماه و هفت روزگی)
سلام عروسکم
دیشب شب سختی برای من و تو بود
قضیه از این قراره که نزدیک به یک هفته بود شما دوبار در روز اجابت مزاج داشتی که کمی هم شلتر از قبل بود و از اونجا که داری همزمان صاحب چهارتا مروارید جدید میشی اونم از نوع آسیاب کوچک ماهم گفتیم حتما به خاطر اونه، تا زمانیکه دیروز اجابت مزاجت سه بار شد و دفعه آخر کاملا آبکی؛ و درنتیجه ساعت یازده شب که از هیات برگشته بودیم مانی جون گفت ببریمت بیمارستان کودکان طالقانی، از طرفی بابا بهنام هم قرار بود شب بمونه هیات و نیاد خونه خلاصه اینکه آقاجون و مانی جون زحمت کشیدن و من و شمارو بردن بیمارستان، اونجا خیلی شلوغ بود و دکتر گفت یه ویروس جدیده که اکثر بچه هارو به اسهال و استفراغ مبتلا کرده و الحمدلله شما استفراغ و تب نداشتی ماهم داروهاتو گرفتیم و برگشتیم خونمون و من و شما تنها شدیم و من خواستم به شما شیر بدم تا بخوابی که شیرتو نخوردی و وقتی چراغارو خاموش کردم که بخوابی شروع به گریه کردی! الهی بمیرم برات دخترم درد داشتی و من هرکار میکردم ساکت نمیشدی منم دست تنها بودم رو تاب گذاشتمت چون معمولا وقتی بدخوابی رو تاب میخوابی اما نشد رو پام گذاشتم نشد بغلت کردم و راهت بردم نشد استامینوفن دادم نشد تا اینکه بالاخره خدا کمکم کرد و طب سنتی به نظرم اومد و بهت عرق نعنا دادم و شما که دردت به خاطر دل پیچه بود ده دقیقه بعد آروم شدی و خوابت برد
امروز هم داروهاتو بهت دادم اما هنوز خوب خوب نشدی فرشته کوچولوی من
خدایا خواهش میکنم حال فرشته کوچولوم زودتر خوب بشه
تازه دیشب یه اتفاق بد دیگه هم تو هیات برات افتاد، شما عاشق بچه هایی و تا یه بچه میبینی گل از گلت میشکفه، اونجا هم یه دختر کوچولو بود که یکماه از خودت کوچکتر بود داشتی باهاش بازی میکردی که یکهو اون کوچولو خواست شمارو بغل کنه و شما هم تعادلتو از دست دادی و با پشت سر خوردی زمین و کلی گریه کردی! الهی مادر فدات شه!
خدایا حافظ همه بچه ها باش! الهی آمین


یک شب تلخ(یکسال و دوماه و هفت روزگی)
